|
استاد خطاب کردن هنرمندان موسيقي،
از بي ضابطگي رنج مي برد.
گاهي اوقات بحثهاي فرسايشي و بي نتيجه در مي گيرد.
دوست عزيزي بدرستي پرسيده بود که آيا ملاک ما در استاد گفتن
به کسي فقط بر اساس علاقه شخصي است يا ملاک و معياري در کار است؟ در اينجا
بايدمنظور خود را
از
جايگاه اجتماعي استادي در هنر مشخص کنيم. آيا منظور شبيه همان استادان بنا،
نقاش... است که به فرموده استاد دوامي همان اوستا
(يك)
است، يا نه منظور واژه اي منحصر بفردتر وتـخصصي تر
است؟
اگر شق اول را در نظر بگيريم، جايي برای مناقشه باقي نمي ماند. پس سعي مي شود
ضوابطي که به نظر نگارنده لااقل مي تواند شرط لازم (و نه الزاما کافي) براي
تعريف واژه استادي به معناي علمي آن باشد، بيان گردد.
پيشاپيش ذکر اين نکته لازم است که اين ضوابط مي تواند مورد اجماع قرار نگيرد.
پس جا براي بحث و گفتگو تا رسيدن به نظري فراگير همچنان باز است.
يک:
به
طور معمول دو ويژگي پنهان در استادي نهفته است. يکي کميابي و ديگري سن و سال.
خود واژه استادي از نخبه بودن حکايت دارد و از آنجا که نخبه بودن امري نسبي
است، پس اگر فرض کنيم که بيشتر هنرمندان استاد باشند، حرمت و قداست اين واژه از
بين مي رود.
از طرفي چون متعالي شدن امري زمان بر است، معمولا دور از ذهن خواهد بود که کسي
در سنين جواني به چنين درجه اي نائل شود.
هنرمند و دوست عزيزم امير حسين سام خاطره اي از مرحوم استاد عبادي ذکر مي کنند
که وقتي ايشان را استاد خطاب کردند، بر آشفتند و فرمودند تا وقتي حسن کسايي
زنده است، به من نگوييد استاد.
دو:
اگر چه کراني براي علم و هنر متصور نيست، اما
استاد بايد به اندازه کافي به اين بي نهايت نزديک شده باشد
بطوري که با صرفنظر کردن از موارد جزيي، به اصطلاح کامل و پخته شده باشد.
سه:
استاد بايد روحيه اي پژوهشي داشته باشد.
بايد اهل تحقيق و تاليف باشد.
بايد جستجوگر و نا آرام باشد.
روش گذشتگان را درک کرده باشد و خود چيزي براي آيندگان به آن افزوده باشد.
چهار:
اين نو آوري و افزودن چيزي به ميراث گذشتگان، بايد مورد قبول واقع شود و
رهرواني داشته باشد. وگر نه، اينکه سبکي ابداع شود که نه نقطه عزيمت آن معلوم
باشد و نه مقبول اهل هنر واقع شود و رهروي هم نداشته باشد، با مرگ مبدع،
خود
نيز مي ميرد.
چنين سبکي در بقا و دوام فرهنگ و هنر، هيچ جايگاهي نخواهد داشت.
پنج:
استاد بايد نقطه اتصال گذشته به آينده باشد و اين ميسر نخواهد بود مگر با تربيت
شاگرد.
اصلا با ذکر کلمه استاد، کلمه
شاگرد هم به ذهن متبادر مي شود.
پس
هنرمند بدون شاگرد، استاد نمي تواند باشد.
هر چند که هر شاگردي هم مقبول نظر نيست.
چرا که هر شاگردي نمي تواند چراغ هنر را روشن نگه دارد.
پس به زبان بهتر، براي اتصال گذشتگان و آيندگان، استاد بايد شاگرداني مبرز
تربيت کند که
لااقل تعدادي از آنها استادان
آينده باشند.
شش:
استاد بايد موثر بر جامعه باشد و نه تنها بر
مخاطبين، بلکه بر هنرمندان متاخر هم تاثير گذار باشد.
چنانکه در هر کوي و برزني که سازي زده شود يا آوازي خوانده شود بتوان تاثير و
جاي پاي استاد را در آن يافت.
بي
صبرانه منتظر اظهار نظر دوستان هستم.
با سپاس
اياز رزمجويي(پدرام)
يك:
بيست و دوم دي
ماه هزار و سيصد و هفتاد،
کلک،
شماره
يك
در کنار استاد دوامي،
خاطرات محمد رضا شجريان
سيزدهم دي ماه هشتاد و سه |