|
پيش از شروع مطلب اصلي بحث، با پوزش از اهالي فن لازم مي دانم چند نكته
را در مورد نقد آثار هنري به طور كلي و همچنين نقد آثار موسيقي به عنوان زمينه
اصلي اين مبحث يادآور شوم. بنابر نظريه فلاسفه هنر، هر اثر هنري از دو جز اصلي
تشكيل مي گردد كه بقيه اجزاء، هر يك به نوعي زير مجموعه يكي از اين دو جز
هستند. فرم و محتوي.
در آثاري كه محتوا نقش بسيار بارز و نماياني را ايفا مي كند، مواجهه اوليه با
اثر، غالبا تحت تأثير محتوا قرار مي گيرد. مثلا در يك تئاتر حتي در
انتزاعي ترين نوع آن، معمولا توجه اوليه ما به اين نكته معطوف مي شود كه بيان
محتوايي اثر چيست يا به زبان ساده تر آن اثر چه مي خواهد بگويد، يا در موسيقي
با كلام خواه ناخواه تمركز اوليه بر روي شعر و ليريك اثر قرار مي گيرد و در
مرحله بعد است كه به فرم و شيوه اجرا و... مي پردازيم و اين امر با كمي تفاوت
در بخشهاي آگاهانه ادراك، در بين مخاطبان عام و خاص مشترك است. نظريه غالب
امروزي در مورد نقد هنري آن است كه يك منتقد هنگامي مي تواند به تحليل و آناليز
دقيق تر و كارشناسانه تري نائل شود كه مرحله اوليه مواجهه را پشت سر بگذارد و
به مرحله اي از درك اثر برسد كه بتواند فرم و محتوا را موازي و همزمان با هم در
نظر بگيرد. (فاصله گرفتن احساسات و تأثيرات از بخش ناخودآگاه و نزديكتر شدن
آنها به بخش آگاه ذهن).
(يك)
هر چه سهم نوآوري و خلاقيت و بدعت گذاري در شيوه هاي ارائه فرم و محتوا در يك
اثر بيشتر باشد فاصله بين مواجهه اوليه (ناخودآگاه) و مواجهه آگاهانه با اثر
بيشتر مي شود و برعكس هر چقدر كه ما براي شناسايي يك اثر و برقراري ارتباط حسي
و آگاهانه با آن بيشتر به آرشيو خاطرات و سوابق ذهني خود رجوع كنيم، (يعني
شيوه هاي جديد فرميك و محتوايي آن اثر كمتر باشد)، زودتر به اين حس آگاهانه
دسترسي پيدا مي كنيم. مرحله قضاوت و تحليل دقيقاً در همين جاست. زيرا ذهن ما
كدهاي شناسايي را در جاهاي خود قرار داده و اكنون مي تواند با فراغ بال به
پردازش و تحليل آنها و بررسي نقاط قوت و ضعف اثر بپردازد. البته در مورد آثار
موسيقي، اختلاف آراء بسياري در زمينه تفكيك فرم و سوژه (محتوا) وجود دارد و
يگانه بودن هنر موسيقي در بين تمامي رشته هاي هنري به همين آميختگي تنگاتنگ
سوژه و فرم باز مي گردد كه انتزاع و تخيل را به اوج خود مي رساند و غالباً به
تعداد مخاطبان يك اثر موسيقي، مي توان سوژه ها و موضوعات گوناگون براي آن تعريف
كرد.
من شخصاً اين تجربه را در مواجهه با بسياري از آثار بديع هنري داشته ام و از
آن بسيار لذت برده ام، تا آنجا كه هر بار پس از طي اين مرحله از مواجهه
ناخودآگاه به آگاهانه اين انتظار شيرين را تا تولد اثر بديع ديگر و تكرار همان
تجربه لذتبخش به جان خريده ام.
اگر بخواهم از چند نمونه نام ببرم، مي توان به آثاري چون: كارمينا بورانا
(كارل
ارف)، مقام صبر (پرويز مشكاتيان)، تركمن (حسين عليزاده)، زمستان است (شجريان ،
عليزاده و ...)، سه گانه اعتراف (جك لندن)، طعم گيلاس (عباس كيارستمي) و حاجي
واشنگتن (مرحوم علي حاتمي) و ... اشاره كرد.
نكته بسيار جالب و قابل تأمل، در اينجاست كه در مواجهه اوليه با برخي از آثار
ذكر شده خصوصا
كارمينا بورانا و زمستان است، اين احساس را داشتم كه هيچ دريافت حسي و منطقي و
هيچ گونه لذت هنري را از مواجهه با آنها در خود سراغ ندارم. خواهشي كه از
مخاطبين بلند سليقه و فهيم آثار هنري دارم اين است كه در اين مرحله كار را تمام
شده نپنداشته، پرونده مواجهه خود با اثر را مختومه ندانند، چه در اغلب موارد به
قضاوت عجولانه و نادرستي رسيده و خود از آن بي خبرند.
زيرا همان گونه كه ذكر كردم، هر قدر مرحله تسلط بر فرم و محتواي يك اثر سريعتر
طي شود و زودتر به لذت و ارتباط حسي با آن برسيم، بدان معناست كه سهم تفكر عميق
و بديع در آن اثر كمتر و سهم خاطرات و احساسات آشنا بيشتر است و نظريه پردازان،
پايين ترين سطح لذت هنري را لذات خاطره آميزي مي دانند- البته اين معيار هرگز
مطلق نيست- زيرا ممكن است زمينه آشنايي با فضا و حالات يك اثر در پس زمينه هاي
ذائقه و سليقه احساسي ما موجود باشد.
مثال بارز اين تغيير ادراك را به غير از خودم در چند تن از دوستان سراغ دارم.
دوستي پس از انتشار آلبوم زمستان است نظر مرا درباره آن جويا شد و من كه تازه
در مرحله اول بودم، از اظهار نظر خودداري كردم، ولي او با قطعيت كامل، اعلام
كرد كه آن يك، اثر دم دستي و كم مايه و تكراري است بر ايده هاي گذشته و قبلاً
اجرا شده آهنگساز و خواننده. من صرفا به او گفتم براي قضاوت به زمان بيشتري
نياز دارم. جالب است بگويم آن دوست كه خوشبختانه انسان خوش ذوق و منصفي است
اكنون بارها و بارها به اين اثر گوش سپرده و شيفته بيان بسيار قوي و فرم
خيره كننده در اجراي جملات موسيقي و ارائه درخشان حالات گوناگون كلام در آن
مي باشد و طي اين مراحل را يكي از زيباترين و شگفت انگيزترين تجربيات خود
به عنوان يك مخاطب موسيقي مي داند.
با پوزش از اين مقدمه طولاني، اكنون به موضوعي كه انگيزه نوشتن اين مطالب بوده
رجوع مي كنم. با اين توضيح كه قصدم از نگارش سطور زيرين نقد اثر فرياد
نيست، چرا كه با وجود اين كه تاكنون دهها بار آن را مرور كرده و به دقت فراوان
شنيده ام، نقد كامل و همه جانبه اين اثر عميق و بزرگ را مستلزم تحقيق و بررسي
بيشتري مي دانم، همان گونه كه معتقدم پديدآورندگانش چنين رنج و زحمتي را در
آفرينش آن برخود هموار نموده اند. تنها ميل دارم تجربه تازه اي را كه در مواجهه
با يك اثر بديع و نو از مرحله ناخودآگاه ذهن به مرحله حظ و لذت آگاهانه طي
نموده ام با شما در ميان بگذارم و دليل به كار رفتن واژه ها و عبارات احساسي كه
در نقد متداول نيست نيز همين موضوع است كه اساسا اين يك نقد نيست.
قطعه آغازين آلبوم فرياد، مقدمه اي بسيار دلنشين و ملايم است كه پس از آن آواي
مخملين شجريان آغاز مي شود. هماهنگي حسي بين اين مقدمه كوتاه و آواز استوار و
پرصلابت و در عين حال متيني كه استاد در راست پنجگاه ارائه مي دهد قابل تحسين
است: هر كه سوداي تو دارد چه غم از هر دو جهانش... نكته قابل تأمل در آواز
شجريان اين است كه هر بار استاد مقام يا دستگاهي را كه براي اجرا برمي گزيند با
حس و رنگ آميزي نو و بديعي ارائه مي گردد و تا آنجا كه اگر كسي به درستي با
خصوصيات و دقايق موسيقي ايراني آشنا نباشد، شايد هرگز متوجه نشود كه مثلا قطعه
آوازي نخستين در آلبوم بي تو بسر نمي شود در همان مد و دستگاهي اجرا شده است كه
آواز نخستين آلبوم،
نوا و مركب خواني و اين از ويژگي هاي منحصر به فرد آواز شجريان است كه آن را از
رديف خواني صرف فراتر برده و در حد يك قطعه موسيقي كامل با تمام ظرافتها و
وسواسي كه يك آهنگساز در كار خود به خرج مي دهد، قابل ارائه مي سازد. از اين
دست نمونه ها در كار استاد به حدي فراوان است كه بررسي و تحليل آنها مجالي
جداگانه مي طلبد. پس از اجراي گوشه پروانه، اشاره اي ظريف در قالب آوازي به
گوشه نغمه انجام مي شود و پس از آن ضربي نغمه را به همراه آواز عراق مي شنويم
كه باز هم ردپاي ذوق شجريان در آن مشهود است:
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق... بعد از پايان ضربي نغمه و فرود به راست
پنجگاه ترانه زيباي سمن بويان ساخته جناب كلهر آغاز مي شود. از نكات قابل ذكر
در اين قطعه آن است كه با اين كه اين شعر را بارها و بارها با اجراهاي مختلفي
شنيده ايم و مطابق روال معمول ذهن به آنچه عادت كرده است، تكيه بيشتري دارد،
اما لطافت و ذوق به كار رفته در ساخت و اجراي اين ترانه، بوجود آورنده فضا و
احساس لذت بخشي است كه استفاده از تحرير آوازي فرود راست پنجگاه نيز به ملاحت
آن افزوده است. در كنار اجراي استادانه شجريان بزرگ
(دو)،
اجراي پراحساس و سرشار از،
شور جواني
(سه)
همايون نيز ستودني است. خصوصا همزماني دقيق و بي نقص خوانندگي و نوازندگي نشان
از تسلط شجريان كوچك بر كارش دارد كه نويد از پرورش خواننده اي خوش ذوق و با
آتيه در محضر آن استاد بي بديل مي دهد. تنها نكته اي كه توجه بيشتر به آن
مي تواند روند پيشرفت و بالندگي همايون عزيز را درخشانتر سازد، مداقه و وسواس
بيشتر در اداي كامل و واضح كلمات شعر خصوصا در هنگام اجراي آوازهاست كه البته
و به ظن يقين از نظر تيز بين و بلند
مرتبه استاد بزرگمان به دور نيست.
در پايان اين ترانه، اشاره اي به درآمد و پس از آن حركت بسيار ملايم جملات به
سمت گوشه نيريز با تار استاد عليزاده انجام گشته و سپس آواي حنجره جادويي استاد
با شاهكار ديگري از خواجه شيراز عجين مي گردد:
ز تندباد حوادث نمي توان ديدن،
در اين چمن كه گلي بوده است ياسمني.
در اين قسمت مدگردي بسيار ظريف و استادانه اي را از گوشه عراق به مقام دشتي
شاهد هستيم كه در اصل مد عراق راست پنجگاه معادل عراق افشاري يا نوا در نظر
گرفته شده بر پايه آن، دشتي در فاصله سوم پايين تر از عراق (پنجم بالاتر از شور
مادر افشاري يا
نوا) بنا مي گردد. (معكوس همين اتفاق را در مصراع از فراز
بامها شان شاد... در ترانه فرياد از دشتي به عراق شاهد هستيم). اين مدگرديها
همه نشان از گونه گوني و تنوع مدهاي مختلف موسيقي ايراني و ارتباطات ظريف و
بي نظير آنها با يكديگر دارد كه ما را در مقابل گنجينه بزرگي از نغمات و
ملوديها و حالات حسي گوناگون قرار مي دهد.
و اما ترانه فرياد... چه بگويم از عظمت و غناي بي نظير اين اثر بزرگ كه خود به
تنهايي مقال و مجال جداگانه اي را مي طلبد. استاد شجريان با مجموعه ترانه ها و
تصانيفي كه به جامعه موسيقي عرضه نموده اند، در كنار هنرهاي بي شمار ديگر، خود
را در زمره بزرگترين نغمه پردازان موسيقي ايراني در حيطه تلفيق ضربي شعر و
موسيقي قرار داده اند. توانايي بي نظير ايشان در بيان حالات گوناگون كلام به
وسيله موسيقي، ترانه ها و همين طور آوازهاي او را كه همگي از ريتم بسيار قوي
دروني و بيروني برخوردار هستند، در نزد مخاطب به روشني و درخشش خيره كننده اي
مي رساند. بارها در حين گوش سپردن به اين شاهكار بي نظير كه البته حاصل همدلي و
برآيند احساسات اين گروه كوچك، ولي به واقع بزرگ و اثر جاوداني زنده ياد اخوان
ثالث است، تصاوير بمانند تجسم روشن و زنده يك رؤياي شفاف از برابر چشمانم
گذشته اند: من به هر سو مي دوم گريان، از اين بيداد مي كنم فرياد، اي فرياد...
موسيقي زيباي سكوت را در بيهوشي بنگريد: ... و زلهيب آن روم از هوش... و
ناگهان: ... زان دگر سو شعله برخيزد... در شروع قسمت دوم، ساز و آوازي اصيل و
كلاسيك با تمام خصوصيات و ويژگي هاي اين نوع، ارائه مي گردد.
خصوصاً ويبراسيون منحصر به فرد استاد به روي سيلاب،
ره در مصراع،
عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش يادآور ظرافت و زيبايي يك قطعه پارچه نفيس
ترمه دوزي شده ايراني است و پس از آن اجراي سيال و زيباي ترانه چهره به چهره
با حس و بياني تازه و با طراوت، تمام لذات ناب يك اثر كلاسيك را به ياد
مي آورد. اين حس در چهار مضراب بسيار زيبا و پرخروش ابوعطاي استاد عليزاده كه
به همراه كمانچه استاد كلهر و تنبك نوازي پر قدرت و درخشان همايون رنگ آميزي
جديد و شنيدني به خود گرفته است، ادامه مي يابد تا اين كه ناگهان در آن عرصه
پرخروش و غوغا، آوايي ملكوتي انگار از آسمان برخاسته و مي گويد: زملك تا ملكوتش
حجاب برگيرند،
هر آن كه خدمت جام جهان نما بكند،
اين تقسيم بنديها در ميان جملات آوازي و چهار مضراب با نهايت سليقه و ذوق انجام
گشته و در جمله پاياني كه گويي يك اركستر بزرگ و عظيم آن را اجرا مي نمايند، به
اوج و خاتمه اي پرابهت مي رسد... سكوتي پر از انتظار با زمزمه اي در زمينه، ولي
به كوتاهي يك لحظه... و سپس همخواني و همراهي زيباي شاگرد و استاد، هم نشيني
لذت بخش پختگي و رسيدگي با شور و شوريدگي:
چه عاشق است كه فرياد دردناكش نيست؟
چه مجلس است كزو هاي و هو نمي آيد؟
ترانه يار دلنواز يك قطعه مدرن در ترانه سازي ايراني ولي كلاسيك در آثار
عليزاده است. شيوه بيان اين اثر، كشش سيلابها و فراز و فرود عبارتها، سبك و روش
منحصر به استاد عليزاده و البته عده اي از شاگردان مكتب ايشان است كه بايد با
آن آشنا باشيد تا بتوانيد لذت كافي و ارتباط حسي را در آن پيدا كنيد.
اما تركمن،... به قول دوستي نام اين قطعه با آن كه يادآور رنگ و بوي موسيقي و
آواز تركمنها و دشتها و مراتع و سواركاري و ... آنهاست، در تلفيق با شعر فرياد
و اين حس و حال بايد چيز ديگري مي بود. اين شكوه و عظمت و اين طغيان، چيزي را
در خور خود مي طلبد. البته به او توضيح دادم كه اين نام قطعه اصلي در آلبوم
تركمن است و در بروشور پس از آن آمده: آواز فرياد با قطعه تركمن،
كه دومي به نظر من همان فرياد است! حركت آن يادآور قدرت و هيبت و عصيان يك
آبشار عظيم و بلند و استيصال نهفته در آن تجسم كننده درماندگي سمندي وحشي در
اسارت است. خلاقيت بي نظير استاد عليزاده در خلق قطعه زيباي تركمن، جذبه ايست
كه حتي فارقان و ناآشنايان با حس و حال موسيقي ايراني را نيز در خود فرو مي برد
و ايكاش زنده ياد مشيري در ميان ما بود و مي ديد كه،
خسرو آواز ايران
(چهار)
با شعرش چه كرده است: ... چاره درد مرا بايد اين داد كند... روانش شاد باد.
پس از اين هنگامه تلاطم و هياهو، فرداي آرام و زيبا به راست پنجگاه: تضاد ميان
دو قطعه فرياد و بوسه هاي باران را پر مي كند، چون باراني كه آتش را خاموش كرده
خاك را براي رويش و زايش مهيا مي سازد. يك ترانه زيبا و لطيف از عليزاده بر روي
غزلي به لطافت شبنم صبحگاهي از استاد شفيعي كدكني.
در اين فضاي نااميدي و كم كاري و كمبود خلاقيت در عرصه هنرهاي ملي مان، خلق اين
اثر زيبا، دلنشين، پرعظمت و سرشار از تنوع را بسان پرتوي اميدبخش در شب تيره
مافياي هنر تجاري و بي اصالت و ... بر ديده نهاده اميد داريم همدلي و مهر و
دوستيتان جاودانه باشد و هر لحظه در انتظار آفرينشي جديد و گذراندن لحظاتي ناب
در فضاي آن باشيم.
تا آواز باد و باران در اين زمانه باقيست، نغمه محبتتان ماندگار باد.
هومن اشكبوس
پانوشتها:
يك.
بخشي از سخنراني آقاي دكتر رامين در دانشگاه تهران در خصوص فرم. البته
فاصله گذاري با مخاطب شيوه اي در اجراي هنرهاي نمايشي است كه توسط برتولت برشت
نمايشنامه نويس آلماني مطرح گرديد.
دو.
تعبير استاد زنده ياد فريدون مشيري در سخنراني ايشان در اجراي اركستر موسيقي
ملي
سه.
تعبير استاد عليزاده در بروشور آلبوم بي تو بسر نمي شود.
چهار.
رجوع به شماره
دو.
از: روزنامه همشهري
چهارم ارديبهشت ماه هشتاد و دو |