Persian Art Music...Click to New Window...

موسيقي هنري ايران

Persian Art Music

Click to Persian Version...

English Site

موسيقي شهرستان ها و استان ها

ستون آزاد     عكس،نوتاسيون، موسيقي، جدول

::

مركز آموزش موسيقي

موسيقي كودك

 

تازه ها

 

فولكلور

 

تاريخچه

 

گفت و گو

 

زندگينامه

  تماس با ما


 

تئوري موسيقي

 

Music Theory


 

موسيقي كلاسيك

 

Classical Music


 

سخن سردبير سايت

 

Web Site Manager's Page


  جدول و سرگرمي
  Puzzle
 

Advertisement

10th Tar and Setar Seminar

Update: Friday February 17, 2006

دهمين سمينار تار و سه تار


سمينار تار و سه تار

10th Tar and Setar Seminar

 
دهمين سمينار تار و سه تار

دو. ملك حميد تارگير (محسن بنايي)

در آغاز سمينار سالانه تار و سه تار هر ساله گزارش گونه اي از تاريخچه و فعاليت هاي تاکنوني آن ارائه مي شود که افتخار نگارش آن تا به امروز هميشه نصيب من بوده است. از آنجا که نام سمينار خشکي و جديت را تداعي ميکند، هر ساله برآن بوده ام که با استقبال از سبک هاي ادبي دوره هاي گوناگون از خشکي اين گزارش بکاهم و آغاز کار را به اندکي تبسم و لطافت تزئين دهم. نخستين نوشته از اين دسته رساله کشف المزاقنه بود که به سبک ادبي قرن چهارم در سمينار سال هزار و نهصد و نود و نه ارائه شد. پس از آن نوبت به سبک نگارش ميرزاهاي دوره قاجار و نويسندگان اوائل دوران پهلوي رسيد، تا امسال که نوشته زير با نگاهي به دوستي حميد متبسم و ارشد تهماسبي و همچنين تشکيل گروه دستان و همکاري با خانم پريسا و با استقبال از سبک روائي داستان مشهور سمک عيار ارائه شد. همه شخصيت هاي اين نوشته ها دوستان و ياران نازنيني هستند که در اين سال ها از همنشيني با آنان لذت برده و نکته ها آموخته ام. اين داستانک را از طرف محسن خسته بند به استادم حميد متبسم، به پاس دوستي چندين ساله مان پيشکش مي کنم.

مَلِک حميد تارگير

تأليف نيکان بن فرامرز بن محسن الجرّاح الآذربيجاني

چنين گويد جمع کننده اين کتاب نيکان، که چون عمرم به چهل سال برسيد چنان شنيدم که هشتاد سال باز از زمان ما در مملکت خراسان و به شهر طوس پادشاهي بود با کمال و با بختي جوان و رعيتي فراوان و لشکري مهربان. نام آن پادشاه نيک انجام خوب فرجام ملک حميد خنده چهر بود. ملک حميد در پادشاهي همه کامي و مرادي داشت مگر هنري، که از هنر بي بهره بود و روز و شب در آرزوي آموختن هنر مي بود و از يزدان هنري مي خواست به دعا و زاري و عبادت و خيرات ها، مگر ايزد تعالي او را هنري عطا فرمايد تا بواسطه آن از او يادگاري در جهان بماند و نامبردار شود. نهان و آشکار صدقه ها ميداد و مراد مسکينان روا مي کرد و درويشان را مي نواخت. تا يک روز ملک حميد خنده چهر دلتنگ و غمگين نشسته بود که تهماسپ وزير پيش او آمد و خدمت کرد و شاه را دلتنگ ديد. تهماسپ شاه را برادر بود و پدر آندو را گفته بود که در کار مُلکداري و سياست هم را انباز و شريک باشند و به هر ده سال يکي شاه باشد و آنديگري وزير تا باز نوبت بگردد و آنزمان نوبت به ملک حميد بود. وزير گفت: اي بزرگوار شاه، جهان به کام تست و طالعي قوي داري و فرماني روان، و گنجي آبادان است و رعيتي مهربان. ترا اين دلتنگي از بهر چيست؟

گفت:اي وزير مهربان تو مرا نه وزير که يار و برادري، آنچه گفتي همه راست است. اما مُلک بي هنر خوش نيست. چون مرا هنري نيست سبب آنکه چون اجل فراز رسد نام من نهفت بماند.

وزير گفت: چنين است که شاه مي فرمايد، هر که او هنري ندارد او را نام نيست و نام او در گِل افتد و کس نگويد که فلان روز پادشاهي بود.

چنين گويد که ملک حميد خنده چهر و تهماسپ وزير چندين روز و شبان دل بدان سخن ها نهادند و خاطر بي نظير بدانها پرداختند. تا که تهماسپ وزير که از اخلاف تهماسپ شاه کياني بود و در آمارگري و طالع بيني دستي داشت، به جايگاه خود رفت و اسطرلاب هفت روي چهار طبقه فلک نماي در دست گرفت و بزير ماه درنشست و ستارگان شماريد و در سيصدو شصت درجه فلک نگاه کرد و آنچه را که مطلوب نظر بود و آنچه را که مقصود حضر بود دريافت و به خدمت پادشاه رفت. شاه چون تهماسپ وزير بديد خرم شد. تهماسپ خدمت کرد و گفت: اي بزرگوار شاه، بنده کمر خدمت در ميان بست و صورت افلاک در منظر اسطرلاب نظاره کرد و طالع شاه را ديد، که راه هنر بر خداوند جهان مفتوح شود و او را درک فيض محضر استادي بي مانند از نبيرگان هوشنگ پيشدادي دست دهد با مراد و کامراني.

ملک حميد از آن خرم شد و گفت: معلوم کن تا آن استاد هنر در کدام خطه منزل دارد تا او را به قصر خود خوانم و از مال جهان بي نياز کنم تا مراد من برآيد.

تهماسپ وزير گفت: فرمان بردارم. در آن کار ايستاد تا کجا بدست آورد. بعد از آن گفتند که در خطه ري استادي بزرگ باشد هوشنگ نام و او را هوشنگ زخمه کار مي گويند. تهماسپ وزير آن احوال معلوم کرد و به خدمت شاه باز آمد.

ملک حميد در حال بفرمود تا در خزانه بگشادند و هزار بدره زر هر يکي هزار دينار و ده مِسبَحه مرواريد هر يکي هزار دانه، هر دانه اي يک مثقال که قيمت آن کس نداند مگر يزدان، و تاجي مرصّع و صد تخت جامه فاخر و پنجاه خادم. و تهماسپ را بخواند و آن مالها بدو داد و او را روانه کرد و خود با هزار سوار زرّين کلاه شمشيرزن گرزگير او را تا شش فرسنگ بدرقه کرد.

تهماسپ وزير راه بيست روزه را ده روزه بپيمائيد و هيچ اطراق نکرد تا به ري رسيد و يکسر سراغ هوشنگ زخمه کار را گرفت و در حال به محلّت او فرود آمد و چادرها افراشتند و نگاهبانان گماشتند و به خرمي شراب خوردند و عام و خاص را نثار دادند تا شب بگذشت.

روز ديگر تهماسپ با سواران و آن هداياي ملک حميد بدر سراي هوشنگ زخمه کار آمد و به خانه شد و هوشنگ را ديد که پيري سيمين موي و خوش روي و فراز بالا و فراخ سينه و خوش سيما و راست قد بود. هوشنگ او را در بر گرفت و چون فرزندي بنواخت. پس در پرده شدند و سه روز در ميانشان سخنها رفت. تا تهماسپ وزير انديشناک و سر فروافکنده، پريشانحال و فِسرده احوال زمين ادب بوسيد و رخصت رفتن طلبيد.

تهماسپ وزير راه بيست روزه را هفت روزه بپيمائيد و هيچ اطراق نکرد تا به طوس و به بارگاه ملک حميد رسيد و يکسر به خدمت شاه رفت.

شاه وزير را در آن حال بديد، آشفته شد. او را پرسيد که آن چه حال است. تهماسپ خدمت کرد و شاه را گفت: هوشنگ زخمه کار را يافتم و او بزرگ استادي است که در هيچ کوشکي نرود و شوکت شاهان به هيچ گيرد و ملوک راست که به محضر او اندر شوند. و در کار آمارگري و ستاره شناسي و طالع بيني از من بس چيره تر. مرا به سه شب و سه روز طالع شاه معلوم کرد و من از آن چنين ملول و مشوّش شدم.

شاه گفت: آن چه را که از او شنيدي بر من فاش بگوي بي کم و کاست.

وزير گفت: فرمانبردارم. در طالع پادشاه است که در طلب هنر دست از تاج و تخت بشويد و هر چه در درياي بي کران آن غوطه خورد از خان و مان خود دورتر افتد و هر چه استادتر شود در جهان آواره تر گردد و ساليان بگذرد که او شهر و ديار خود نبيند. شاه از آن سخنان غمناک شد و در خلوت خود رفت بي وزير. شب همه را نخفت و در عاقبت کار ملک و دستگاه پادشاهي انديشه کرد و تا سحر نخفت.

به ديگر روز ملک حميد بارعام داد و تهماسپ وزير را بخواند و گفت: اي وزير مهربان و اي برادر عزيزتر از جان. مُلکَت و سلطنت اگر که به عمري تمام شود و پادشاهي اگر که نام بر جهان نماند به هيچ نيرزد. بگو که اکنون چه بايدمان کردن و استاد هنر را کجا بايد يافتن و مُلک را به که بايد سپردن؟

تهماسپ وزير گفت: فرمانبردارم. مگر شاه جهان مرا هفته اي مهلت دهد تا اسباب راه بيآرايم و توشه و زادراه مهيا کنم که اين کار با شتاب کردن نشايد.

خداوند حديث چنين روايت کند که آندو در يک هفته اسباب سفر مهيا کردند و بروز نخست خزانه از زر انباشتند و بروز دويم حصار شهر طوس ايمن کردند و قلعه فراز آوردند و آن قلعه هنوز برجاي است در حميدآباد طوس، و به روز سِيم راهبانان گسيل داشتند از بهر امن راه ها و بروز چهارم اهل بارگاه را از زنان و کودکان و لشگريان و دبيران آگاهي دادند و بروز پنجم مسکينان و درويشان را اطعام کردند و بروز ششم خواهر خُرد خود، طاهره خاتون را بر تخت نشاندند و چاووشيان را بر او موکّل کردند تا ياور و دستگير باشند و بروز هفتم جامه مبدل کردند و بدروازه توس رفتند و خاک خراسان را بوسه دادند و  راه ري در پيش گرفتند.

صفحه هاي بعدي کتاب در اينجا از بين رفته اند و با خواندن بقيه کتاب ميتوان دريافت که ملک حميد و تهماسپ وزير پس از رسيدن به درجه استادي در ري از هم جدا مي شوند و بدليلي که بر خواننده معلوم نيست، ملک حميد راه فرنگ در پيش ميگيرد و تهماسپ هم ديگر به خراسان باز نمي گردد و در ري مي ماند، ولي مکاتبه و مراسله بين دو برادر همچنان باقي مي ماند. نکته ديگري که از خواندن صفحات بجا مانده کتاب دستگير خواننده مي شود، اين است که ملک حميد در ادامه داستان ديگر بنام خنده چهر خوانده نميشود و پس از ترک ري نام تارگير را بر خود مينهد. يکي ديگر از داستانهاي جذاب و خواندني کتاب ديدار ملک حميد تارگير و محسن خسته بند است.

ادامه...

محسن بنايي

بيست و هشتم بهمن ماه هشتاد و چهار


برگشت به صفحه اصلي دهمين سمينار تار و سه تار

Top

Click to Top Page...

Contact to

Home English News Biography Folk Music History Interview

info@persianartmusic.com

with questions or comments about this web site.

Copyright © 2000-2007 Persian Art Music Org All Rights Reserved.

برداشت از مطالب، با ذكر نام كامل سايت، جايز است

POSTAL Address: Reza Kalantari 1484963613 Tehran - Iran