Persian Art Music...Click to New Window...

موسيقي هنري ايران

Persian Art Music

Click to Persian Version...

English Site

موسيقي شهرستان ها و استان ها

ستون آزاد     عكس،نوتاسيون، موسيقي، جدول

::

مركز آموزش موسيقي

موسيقي كودك

 

تازه ها

 

فولكلور

 

تاريخچه

 

گفت و گو

 

زندگينامه

  تماس با ما


 

تئوري موسيقي

 

Music Theory


 

موسيقي كلاسيك

 

Classical Music


 

سخن سردبير سايت

 

Web Site Manager's Page


  جدول و سرگرمي
  Puzzle
 

Advertisement

10th Tar and Setar Seminar

Update: Friday February 17, 2006

دهمين سمينار تار و سه تار


داستان به شاگردي پذيرفتن ملک حميد تارگير محسن خسته بند را

دو ماه و ده روز از آن پس ملک حميد به شهر فرنگ رسيد. تار بر دوش افکنده و سه تار در بر گرفته از کويي به کويي و از برزني به برزن مي رفت و بدنبال سرائي بود که در آن بيتوته کند. تا به خانه بهروز صورتگر رسيد که مردي از ديار چين و ماچين بود و در صورتگري و نقش زني چيره. رامين شکرپنجه گفت: اين پهلوان را بهروز صورتگر مي گويند و او سر جوانمردان اين ديار است و ياور هنروران و با شهزاده خانم فرنگ يني فن آيما دوستي دارد و او را به قصر آن لعبت شيرين راه است و هر آنچه بهروز صورتگر از بهر هنروران بخواهد از زر و سيم دريغ ندارد و هر سال به سراي او ميهماني و اطعام مطربکان و خنياگران باشد. بهروز صورتگر اختيار کلي ولايت شاه را دارد و اسفهسالار شهر است.

ملک حميد با خود گفت پيش او شايد رفتن. هر آنچه از آلات طرب داشت از تنبور و تار، بربط و سه تار، تنبک و سنتور و دف و  شيپور برداشت و به در خانه بهروز صورتگر آمد. جواني ايستاده بود. گفت: سر جوانمردان و اسفهسالار عياران را بگوي که غريبي آمده و مي خواهد درآيد، اگر اجازت باشد. جوان گفت: در خانه جوانمردان گشاده باشد. ملک حميد گفت: چنين باشد. ولي شرط ادب راست که اجازت طلبند. آن جوان رفت و با بهروز صورتگر ماجرا بگفت. بهروز گفت: اين که تو نشانه مي دهي مَلکي بزرگ و شاه خراسان است. در حال بدر خانه آمد و ملک حميد را خدمت کرد و به سراي خود برد.

حق تعالي تقدير کرد که در آن شهر مردي بود گوشه گير و بسيار کم گوي که در سال يک بار بيشتر سخن نمي گفت و سخن بسيار کوتاه مي گفت محسن خسته بند نام، و پيشه خسته بندي و آروبندي داشت و زماني در محضر داريوش زرين کلاه آئين خنياگري آموخته بود و چون در آن شهر بر حاکم گستاخ شده بود حاکم بر او خشم گرفته بود که در آن شهر خسته بندان را اجازت آموختن هنر نبود و مردان آن حاکم هر آن که را که هنر مي آموخت و خنياگري مي کرد دست و گوش مي بريدند. و او به شهر فرنگ گريخته بود و در پناه حاکم آن روزگار ميگذرانيد و به آروبندي و جرّاحي مشغول بود. چون هفت روز از آمدن ملک حميد گذشت و آوازه او در همه آن شهرها درپيچيد، محسن خسته بند همسرش سحرچهر را گفت: اگر چه عشق تو مرا عزيزتر از جان است و بر خود گناهي بزرگتر از آن نگيرم که از کردار من ابر غمي بر پاره ماه سيماي تو بيفتد و چشمه آب حياتي از بيخ نرگس مستت بجوشد و خدنگ مژگانت را آبديده کند و کمان ابروان سياهت را خميده گرداند و نيم غنچه دهانت را فروبندد و سايه غم بر گلستان چهره ات بيفکند، ولي سوگند خورده ام که آئين خنياگري تا به آخر بياموزم و اين هنر را فرا گيرم و از جان و مال فرونگذارم. بايد که به نيرنگي در جرگه شاگردان ملک حميد درآيم. سحرچهر گفت: من از آن روز که پيکان عشق تو در خال دل نشاندم و بذر مهر در باغچه سينه کاشتم عنان اسب خيال به کف سوداي تو دادم جز به وفا و پيمان سوگند نخوردم، هم از آن روز که خواندن خط عشق به تو آموختم و کلام ترنم و آهنگ بر زبان تو گذاشتم، چشم اين روز داشتمي که تو را استادي بايد جهان ديده و معلمي سردوگرم چشيده و آموزگاري پسنديده. اگر چهل سال در طلب محضر او شوي من به وفا بمانم و پاي دارم، تا مرا موي چون دندان اسفيد شود.

محسن خسته بند خدمت کرد و زمين را بوسه داد. برخاست و سلاح پوشيد. کمندي بر کمر بست و کمندي بر بازو افکند. پاي تابه بر پاي پيچيد و پاي افزار نمدين به پاي کرد و سه تاري بر دوش انداخت در کوي رفت و چشم مي داشت تا شب فرو افتاد. در حال به سرِ سراي بهروز صورتگر رفت و گرد آن خانه ميگرديد و مي شنيد که صداي ني و تنبور از آن بر آسمان بود. پس ديوار پستي يافت و کمند افکند و به بالاي بام درآمد. چون غوغاي مجلس نشست، سه تار برگرفت و در مايه پنجگاه نغمه سرود. بهروز صورتگر مردان به فراز بام فرستاد، محسن خسته بند کمند بر ديوار استوار کرد و بدان آويخت تا مردان بازگشتند. باز گوش داد تا هياهوي مجلس بخوابيد و باز سه تار بيرون آورد و در مايه شهناز نغمه سرود. بهروز کسان بر بام فرستاد. باز از کمند بياويخت و باز گشتند تا هفت بار اين ترفند بکرد. به بار هشتم بهروز صورتگر خود به بام شد و گفت: اي جوانمرد کيستي و از کجائي که در آئين جوانمردان نباشد که در خانه غير روند و رخ از ميزبان نهفت دارند. خاصه که در آن خانه ميهمان عزيزي چون ملک حميد تارگير باشد. محسن خسته بند از نهانگاه بيرون شد و شرح ماجرا با او بگفت. در حال بهروز صورتگر محسن خسته بند را به نزد ملک حميد آورد و او مهارت پنجه و صلابت مضراب او بديد و گفت: من در آسمان بدنبال تو مي گشتم و اکنون در زمين تو را يافتم و زمين ادب بوسيد و سه تار برون آورد و زخمه اي چند بر آن زد. ملک حميد سر برداشت و گفت:....

متأسفانه اين داستان از اينجا بيشتر ادامه ندارد و صفحات بعدي از بين رفته اند. باز هم از خواندن باقي داستان مي توان دريافت که محسن خسته بند تا پايان داستان با ملک حميد تارگير مانده است و خود باني ماجراهائي فراوان است که شرح برخي از آنها در کتاب باقي است و برخي ديگر از ميان رفته اند.

داستان ملاعبه و هنرنمائي ملک حميد تارگير با مهاراجه هندي

چنين گويد راوي اين داستان که در آن روزگار شاه فرنگ مردي هنرپرور و دانش دوست بود. تا مسافران و بازرگانان از چين و ماچين خبر آوردند که دختر فغفور چين و ماچين را که شهزاده اي خوش الحان و نغمه خوان است، مهاراجه اي از هند، نام او راتينگام، دزديده و به قصر خود برده است و نام دختر فغفور پريسا است. شاه فرنگ پهلوانان و جوانمردان شهر را به قصر خواند و ايشان را گفت: آيا کسي باشد که از سوي من به هند رود و اين کار به انجام رساند تا نغمه دختر فغفور را بشنويم؟ به ده سال مردان به هند ميرفتند و يا باز نمي آمدند و يا مراد نميافتند. تا که شاه فرنگ کس به در خانه بهروز صورتگر فرستاد که: تو اسفهسالار شهر و سر جوانمردان فرنگ و خود از ملک چين و ماچيني. اگر دختر فغفور به فرنگ آوري، نيمي از کشور من از آن تو باشد.

بهروز صورتگر ملک حميد تارگير را گفت: آئين جوانمردي نباشد که شاه را در تنگي واگذاريم. اگر رخصتي دهي آهنگ هند کنيم و طلب شاه را کار بسازيم. حميد گفت: فرمان تراست، ولي آن مهاراجه را حيلتها و نيرنگهاست و تا امروز هزار پهلوان و شاهزاده جان بر سر اين کار گذاشته اند.

بهروز گفت: تو ايچ انديشه مدار، تدبير اين کار بدست من باشد. بايد پيش از هند به چين و ماچين رويم، که مرا در آنجا دوستان يکدل بسيارند. به يک هفته اسباب سفر مهيا کردند و براه افتادند.

سي روز راه تا کشور چين و ماچين بود. به دروازه شهر رسيدند. بهروز گفت: صلاح در آنست که کسي از آمدن ما آگاه نشود و پنهان به شهر رويم. ملک حميد گفت: فرمان تراست. بهروز برخاست و سلاح پوشيد، از کارد و کمند و زره دامن و پاي تابه و دشنه اي در پس پشت کمند فرو برده و سه تاري بر دوش افکنده. آمد تا بزير حصار شهر رسيد. چشم مي داشت تا شب رسيد. کارد از کمر برکشيد و نقم بريد. ملک حميد بدنبال او روان شد تا از آنسوي حصار بدرآمدند. در تاريکي از کويها و برزنها گذشتند تا به سرائي بزرگ رسيدند. بهروز پرسيد: از شبروي و عياري چه مي داني؟ حميد کمند از کمر باز کرد، ديواري پست بيافت؛ کمند استوار کرد و بر سر بام شد. بهروز آفرين گفت و از پي او روان شد. از سر بام جمعي را ديدند سازها در کف و از خود بيخود. بهروز گفت: اينها جوانمردان شهر چين و ماچين اند و مرا چون يک جان در دو تن و من از ايشان بودم تا که به غضب فغفور گرفتار آمدم و به شهر فرنگ گريختم. آن جوان سپيدموي که کمانچه از عاج فيل دارد و کمان از چوب آبنوس و به آواز سازش مرغان در هوا بايستند سر کرده کمان کشان است و او را سعيد کمانکش ميگويند، آن جوان کم موي که سر بزير دارد و افتاده و خاکسار است و به نواي بربط خلق را گاه بخواباند و گاه بيدار کند، گاه بگرياند و گاه خندان کند، حسين بربطي است، آن جوان که صدو پنجاه انگشت دارد و تنبک در بغل گرفته پژمان تنبک کوب است، آن جوان ديگر که به يک آن چهار ساز را از دف و تنبک و دمام و زنگ با هم بنوازد و تردستي کند، بهنام دف نواز است.

ملک حميد از حال آن گروه در عجب شد. بهروز کمند استوار کرد و پائين رفت و رخ آشکار کرد. جوانمردان او را دربر گرفتند. بهروز شرح ماجرا باز گفت. پس ملک حميد را در ميان گروه آوردند و سوگند برادري خوردند که همديگر را تا بپاي جان يار و ياور باشند و به خرمي شراب خوردند تا شب بگذشت.

روز ديگر اسباب سفر مهيا کردند و به سوي هند روانه شدند تا به قصر مهاراجه راتينگام رسيدند. گرد حصار قصر مي گشتند. هيچ راهي پيدا نبود. آواز پاسبان شنيدند که ميگفت: شهر در امن و امان هي! و آن بزبان هندي مي گفت و حميد هندي نيک مي دانست. گفت: پاسبان گويد شهر در امن و امان است!  گفتند باز ايستيم تا تاريکي فرو افتد و چاره اي کنيم. برين تدبيربودند تا شب درآمد. حميد برخاست و سلاح پوشيد. از دشنه و کارد و کمند و داروي بيهشانه برگرفت و تار بر دوش افکند و گفت: شما سازها برداريد و بر در قصر برويد و ميزنيد تا من راهي بيابم. چنين کردند. حميد روي بدر نهاد تا بر در سراي مهاراجه آمد. زماني بود. قرار گرفت تا آواز پاسبانان کمتر شد. کمند کياني بر سر دست گرفت و بينداخت. درکشيد و استوار کرد پس دست در کمند زد و به بالا برآمد. پاسبانان همه بر در قصر رفته بودند و از تردستي جوانمردان در شگفتي و هواي حصار نداشتند. حميد صفيري برآورد يعني که کار به مراد شد. حسين بربطي سعيد و بهنام و پژمان را موم داد تا در گوش کنند و نواي بربط او نشنوند. نغمه اي ساز کرد که پاسبانان همه در خواب شدند. حميد دروازه را باز کرد، به سرا درآمدند و پاسبانان را دست و پاي ببستند. بهروز گفت: اي جوانمردان! حال نهانگاه دختر فغفور را چون بيابيم؟ ملک حميد گفت: شاه فرنگ گفت که او نغمه خوان خوش الحان است. تا کوک کنيم و نوائي سر دهيم، شايد که پاسخ ساز به آواز دهد. راي او پسند افتاد. در پرده بوسليک نواختند. صدائي بر نخاست. در پرده بسته نگار نواختند. صدائي بر نخاست. در هر پرده اي که نواختند صدائي برنخاست. سعيد کمانکش گفت: اسير مهاراجه هند است، راک کشمير و راک هندي زدن بايد، تا اسيري بياد آرد و ياد وطن کند. در پرده راک هندي نواختند، از ته دالاني دراز و تاريک آوازي در پرده اصفهان برخاست و خواند: مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد...

جوانمردان به آن سو رفتند. در تاريکي آن دالان غوغائي درگرفت. مشعلي آوردند، پاسبانان بيدار شده و بر سر ايشان ريخته بودند. همه را کت بستند و به نزديک مهاراجه بردند. مهاراجه گفت: شما کيستيد و اين نيرنگها چيست و اين آشوب در کشور من از چه کرديد؟ ملک حميد گفت: اي مهاراجه! تو دختر فغفور چين و ماچين را به جفا گريزاندي و او را در حبس مي داري. ما جوانمردان هم قسم شديم تا او را برهانيم و بسوي شهر فرنگ بريم. راتينگام گفت: چون صداي ساز شما شنيدم و آن تردستيها ديدم، شما را مردماني درست و عيار يافتم، ولي شرط عياري و جوانمردي نه اين است که در سراي بيگانه شويد بي اجازت و ميهمان بدر بريد! حال ما ساز خود برگيريم و شما ساز خود برگيريد و در ميدان تردستي و هنروري شويم. اگر شما پيروز اين ميدان شديد، دختر فغفور را با هزار بدره زر و صد غلام بدست شما دهم، اگر فيروزي مرا بود، شما را بزير پاي پيلان جنگي بياندازم. حميد گفت: فرمان تراست.

سپهسالار هند پرده بان را گفت: آن روح افزا را بياور. پرده بان کيسه اي از کتان رومي بياورد در آن سارودي از عاج و آبنوس. مهاراجه گوشهاي آنرا ماليدن گرفت و ساز داد. سارود به ناله درآمد و خروش از حاضران برآمد.

سعيد کمانکش کمانچه را برگرفت و گوش مالاند و ساز کرد. از آن پنجره ها که باز مي بود، پرندگان به درون آمدند و بر دسته سازش بنشستند و آواز سر دادند. خروش از حاضران برآمد.

وزير پرده بان را گفت: آن مجلس افروز را بياور. سيتار را در بر گرفت و نغمه اي سر داد که در ميانه شب گل هاي لب فروبسته باغ شکفته شدند. خروش از حاضران برآمد.

حسين بربطي ساز در بر گرفت و نوائي سر داد که در ميانه خزان درختان باغ شکوفه کردند و بار آوردند. 

خروش از حاضران برآمد.

مهاراجه پرده دار را گفت: آن مردم نواز را بياور. رودهندي را در بر گرفت و نغمه اي سر داد که آب جويبار ميان باغ از رفتن باز ايستاد. خروش از حاضران برآمد.

ملک حميد تار يحيي در بغل گرفت و نوائي سر داد که دانه هاي باران در ميان زمين و آسمان معلق بماندند. خروش از حاضران برآمد.

مهاراجه و همراهان ديگر ساز نخواستند. حميد به عياران اشارتي کرد. گرد آمدند. ملک حميد سه تار زيبا در بغل گرفت. پژمان تنبک کوب تنبکي و بهنام دف نواز دمّامي به کف گرفتند. حسين بربطي و سعيد کمانکش گوش ساز ماليدند و نخست نغمه اي در نوا برگرفتند و از آنجا به ابوعطا رفتند و شور و دشتي و چهارگاه و ماهور و سه گاه درنورديدند و در پرده راست خاموش شدند. در حال غوغا و رستاخيز از شهر بخاست که بدر سراي مهاراجه آمدند و گفتند: اين چه جادو و چه دستان است که ما را مردگان از اين نغمات يک به يک زنده ميشوند!

مهاراجه راتينگام چون آن ظرافتهاي الحان و ملاحتهاي نغمات بديد، از تخت برجست و زمين ادب بوسيد و ساز خود در پيش ملک حميد بر زمين گذارد و في البداهه بيتي سرود.

بيت:

اختر بخـــت در کــــنار تو بــــاد     حــــضرت حـــــق نگاهــدار تو باد

چو چنين زخمه بر سه تار زني     ساز من چــــاکر ســــه تار تو باد

محسن بنايي

بيست و هشتم دي ماه هشتاد و چهار


برگشت به صفحه اصلي دهمين سمينار تار و سه تار

Top

Click to Top Page...

Contact to

Home English News Biography Folk Music History Interview

info@persianartmusic.com

with questions or comments about this web site.

Copyright © 2000-2007 Persian Art Music Org All Rights Reserved.

برداشت از مطالب، با ذكر نام كامل سايت، جايز است

POSTAL Address: Reza Kalantari 1484963613 Tehran - Iran