|
منظور من چيز ديگرى است. منظور من نوع تفكرى است كه موسيقى را برنمى تابد. وقتى
اين تفكر نباشد چه تغييرى حاصل مى شود و موسيقى ما تا كجا پيشرفت مى كند؟ چون
يكى از انتقادات بيشتر هنرمندان موسيقى در مورد انفعال و سكون هنرى خود، عملكرد
دولت است.
نمى شود يك بام و دو هوا كار كرد. هر كدام از دولت هاى ما از گذشته تا به حال
شكل بندى سياسى متفاوت و برخوردهاى متفاوت داشتند. من مى گويم در دولت و حاكميت
وحدت انديشه وجود ندارد.
قدرت در جاهاى مختلف پخش است و هنوز اتوريته به مفهوم
واقعى موجود نيست. اين بلاتكليفى شهروند را باعث مى شود. اما اگر دولتى باشد
منسجم كه خودش مسئول و جوابگو است، من مى توانم به راحتى حرف خودم را بزنم.
اگرچه در اين سال ها بيشتر مشكلات دولت براى حل مسائل ديگر بوده و كمتر به
مقوله هنر و موسيقى پرداخته.
من به عنوان هنرمندى كه مى خواهم شهروند هميشگى اينجا باشم، هنوز اين پرسش
برايم حل نشده كه اگر ايده اى دارم اين ايده را با چه كسى مطرح كنم و اگر
مخالفتى شد، اين مخالفت قانونى بوده، فردى بوده، ايدئولوژيكى بوده يا شرعى؟
هنر مقوله حساسى است و جامعه با آن زندگى مى كند. اين تنگاتنگ بودن رابطه بين
مردم و هنرمند آن قدر زياد است كه مسئوليت ها براى ما بايد زودتر روشن شود تا
كار بدون دغدغه انجام دهيم و توليدات خود بر پايه هاى شوربرانگيز، انسانى و
معنوى را در جامعه جلو ببريم.
شما فرموديد رابطه بين مردم و هنرمند تنگاتنگ است. آيا رابطه اى با اين كيفيت
هنوز بين مردم و موسيقيدان وجود دارد؟ فكر نمى كنيد فاصله اى به وجود آمده و
مردم بيشتر با گذشته هنرمند و اثر او زندگى مى كنند تا با حال او؟ شايد خود شما
هم بر اين عقيده باشيد كه موسيقى ايران در حال حاضر در انفعال كامل به سر
مى برد.
اگر بخواهيم موسيقى را مجرد ببينيم، حرف شما درست است. اما نمى توانيم چنين
نگاهى داشته باشيم. اداره يك كشور مثل يك ماشين است. سيستم ها در قرن بيست و
يكم حرف آخر را مى زنند. يك دولت بايد سيستم خود را طورى طراحى كند كه نقش
شهروندان، هنرمندان و بخش هاى مختلف در رابطه اى دقيق با هم باشد تا فرآيند كار
به پيشرفت منجر شود اما سيستم در ايران با مشكل كار مى كند و اجزاى آن باعث
اشكال براى يكديگر مى شوند.
من بيشتر نكات را در سازماندهى كلى و اصلى مى بينم وگرنه موسيقى در حال حاضر با
مسائل زيادى مواجه است. موسيقيدانان غيرفعال هستند، اميد خود را از دست
داده اند، انرژى ندارند، خيلى هايشان ديگر حاضر نيستند ساز بزنند، تنها به
درس دادن در مكتب خانه ها و كلاس هاى خصوصى مشغولند تا بتوانند امرارمعاش كنند
و هيچ انگيزه توليد و نواختنى كه دلشان با آن همراه باشد، وجود ندارد.
اين مشكلاتى كه شما به آن اشاره مى كنيد و تقريبا ريشه مشكلات موجود در
موسيقى مى دانيد در اوايل انقلاب خيلى بيشتر از حالا مطرح بود. با اين حال در
هنرمندان انگيزه زيادى وجود داشت و موسيقيدانان، هنرمندان پيشرو به حساب
مى آمدند. خود شما آهنگ هايى ساختيد كه تا به امروز مردم آنها را به ياد دارند.
آهنگ هايى كه با اجتماع همراه بود. از سوى ديگر كانون چاووش و گروه هاى عارف و
شيدا به وجود آمدند و مركز حفظ و اشاعه با قدرت به كار خود ادامه مى داد. الان
همه اينها متوقف شده و فكر نمى كنم ريشه خشكيدن همه اش دولتى باشد كه در اوايل
سخت گيرتر هم بود. شايد امروز در ذهن موسيقيدان ايرانى تغييرى به وجود آمده كه
حتى نظر ديگرى را برنمى تابد و اصلا سخن گفتن از ديگرى و حتى تاثيرپذيرى از او
را دون شأن خود مى داند.
حرف شما درست است. اما شما يك نقطه اى را مى گذاريد به نام
بيست و دو
بهمن
پنجاه و هفت
كه در
واقع در آن تاريخ، سيستمى وجود داشته. موسيقى گذشته در آن تاريخ فروپاشى نشد
بلكه افراد آن تغيير كردند. ولى سيستم جا افتاده بود. حتى در دوره بازرگان
سيستم و سنت قبلى به كار خود ادامه داد. نيروهاى اجتماعى اين حق را پيدا كردند
كه مستقل كار كنند و دولت نظارتى بر اين نيروها نداشت و نمى خواست در آن دوره
داشته باشد. پس سيستم حفظ شده بود به همين دليل در آن دوره مراكز فرهنگى مثل
مركز چاووش و شوراى نويسندگان و هنرمندان به وجود آمدند و كانون نويسندگان در
اوج فعاليت بود، كانون چنگ هم آن موقع كار مى كرد و برنامه هاى آموزشى، فرهنگى
و سخنرانى ترتيب مى داد. دانشگاه ها و مراكز هنرى به صورت خودجوش فعاليت
مى كردند و نيرويى به نام دولت سد راه آنها نبود. حداقل دو سه سال اول انقلاب
كه آثار بسيارى ساخته شد اين طور بود. اما وقتى اين ساختار ساماندهى و تعريف
مى شود آرام آرام ايستادگى در مقابل جريان هاى فرهنگى هم شكل مى گيرد. بين
نيروهاى انقلابى و نيروهاى ضدانقلاب خط كشى به وجود مى آيد و متاسفانه حتى
نيروهايى كه مسلح نيستند و كار فرهنگى انجام مى دهند، به عنوان دگرانديش در آن
دسته جا مى گيرند. طبعا اين فشارها بستر كار فرهنگى را هم تحت الشعاع قرار
مى دهد. افراد زيادى مهاجرت مى كنند و بسيارى در عرصه هنر خود به خود كنار
مى روند. وضع توليدكننده ها زير سئوال مى رود. بعد جنگ پيش مى آيد و عرصه فرهنگ
و هنر را با تغييرات بسيارى روبه رو مى كند.
هنرمند مى خواهد شورآفرينى داشته
باشد براى نجات كشور و كارهاى آن دوره هم همه در زمينه جنگ ايران و عراق است.
چون ديگر وطن و اعتقاد در خطر است. باز با اين وضع هنرمندان بسيارى كار مى كنند
و رمان ها و موسيقى هاى فوق العاده زيبايى خلق مى شود. من اينجا نبودم اما
افراد زيادى به سختى موسيقى را جلو بردند و كنسرت هاى بسيارى برگزار كردند و
نوارهايى هم توليد شد. بنابراين هنرمند تلاش خود را در اين جامعه كرده است. در
اين فاصله زمانى كه جلوتر مى آييم اين غيرفعال تر شدن و افسردگى اجتماعى كه
حالا همه جامعه با آن مواجه است، همين طور نااميدى و وضع اقتصادى نگران كننده
دست به دست هم مى دهند تا هنرمند دچار سكون و سكوت شود. مخصوصا اين دفعه كه به
ايران آمدم اين سكوت و سكون را بيشتر از گذشته حس كردم. نه فقط موسيقيدان بلكه
شاعر و نويسنده و بقيه هنرمندان هم دچار چنين حالتى شده اند.
اما چون من فعلا در ايران زندگى نمى كنم، نمى توانم از اين اتفاق تجزيه و
تحليل درست داشته باشم. ملاقات هايم با دوستان و هنرمندان هم كافى نبوده تا
نظر نقاشان، نويسندگان، شعرا و معماران و... را بشنوم و در اين مدت بيشتر با
اهل موسيقى ارتباط داشتم.
در موسيقى اين سكون زودتر از هنرهاى ديگر شكل گرفت. فكر مى كنم از اواسط دهه
هفتاد
اين ركود شروع شد. موسيقيدان ها هم از يكديگر دور شدند و هم از مردم. كنسرتى
كه شوكى در جامعه ايجاد كند،
به جز تعدادى محدود، برگزار نشد و موسيقيدانان
ترجيح دادند در خانه بمانند تا بخواهند در محافل هنرى شركت كنند يا با مردم
به طور مستقيم ارتباط بگيرند.
حرف شما درست است. اما موسيقيدان ها در بين هنرمندان، حساس ترين و ظريف ترين
گروه را تشكيل مى دهند. يعنى اگر يك موسيقيدان را كنار يك شاعر يا نويسنده
قرار دهيد، مى بينيد شعرا و نويسندگان صدها برابر از نظر شخصيتى و ذهنى قوى تر
از موسيقيدان هستند. موسيقيدان هر روز با احساس و نغمه سر و كار دارد. كمتر با
جامعه ارتباط برقرار مى كند و در صحنه هاى سياسى و فرهنگى حضور دارد. چون به
دنبال خلق و حال و هواى موسيقايى است. بنابراين زمان انقلاب هم مى بينيد اولين
گروهى كه وارد عرصه اجتماعى شد، موسيقى بود. بعد شعر بود، تئاتر و بعد رمان.
اما حالا غيرفعال ترين هنر موسيقى است چون موسيقيدان خيلى زود تاثير مى پذيرد
و خيلى زود تاثير خود را نشان مى دهد.
هميشه
شرايط سخت اجتماعى باعث مى شود آدم هايى كه درد مشترك دارند به هم نزديك شوند
تا شرايط را بهتر بتوانند تحمل كنند اما در وضع فعلى موسيقيدان ها از هم دورى
مى كنند. هر كس گروه خود را تشكيل داده گروه هايى كه به سمت خانوادگى شدن پيش
مى روند. نمونه اش كامكارها، آقاى شجريان و آقاى ناظرى. هنرمندان ترجيح مى دهند
با شاگردان خود به اجراى برنامه و خلق موسيقى بپردازند نه با هنرمندى در شأن و
پايه خود. چرا كار به اينجا كشيد؟
سئوالى كه شما مى كنيد كاملا يك بحث ديگر است. اگر دقيق نگاه كنيم برمى گردد
به روانشناسى جامعه موسيقيدانان در ايران. موسيقيدان ها بعد از چند صد سال
براى اولين بار در تاريخ كشور خود توانستند از راه موسيقى امرار
معاش كنند و
بعضى از آنها از راه موسيقى زندگى عالى پيدا كنند.
براى اولين بار بعضى از آنها
توانستند با پول اين كار خانه بخرند. براى مثال مى گويم در دوره درويش خان براى
اينكه بتوانند براى او خانه بخرند تا زندگى معمولى داشته باشد، موسيقيدان ها
كنسرتى در تهران برگزار كردند و
سيصد تومان پول جمع كردند و خانه اى را در كوچه
درويش و خيابان هدايت براى او خريدند. دوستان آقاى دوامى برايش يك حياط
شصت هفتاد مترى در جماران درست كردند. نادر بود موسيقيدانى كه خانه اى از خود داشته
باشد. وضع اقتصادى اين جمع خراب بود. از سال
پنجاه تا پنجاه و هفت وضع حقوقى آنها به
يك باره تغيير كرد. البته براى همه شرايط دگرگون نشد اما هرچه جلوتر آمديم وضع
موسيقيدان ها از اين نظر متفاوت شد. وضع اقتصادى خوب كه براى اين هنرمندان
به وجود آمد و من آن را دوره طلايى موسيقى نامگذارى كرده ام. اما هشت سال پيش
در كتاب سال شيدا نوشتم پاييز موسيقى شروع شده اگر به فكر نباشيد زمستان را
خواهيد ديد، الان زمستان است و شما هم همين را مى گوييد. هرچند اين زمستان به
دليل روانشناسى جامعه موسيقى و تغيير وضع اقتصادى موسيقيدان ها به وجود آمده
است. الان رقابت هاى اقتصادى بيش از هر چيزى حاكم بر روابط هنر است. يعنى اگر
من مى خواهم پسر خودم را به جامعه معرفى كنم به اين دليل است كه فاميل و
خانواده خودم را به وسيله پسرم در آينده هم تضمين كنم. هنرمندان حالا اين طور
نگاه مى كنند. به همين دليل است كه آقاى شجريان پسر خود را معرفى مى كند و
اتوريته خود را پشت او مى گذارد يا آقاى ناظرى. اما اگر آنها فرزندان شجريان و
ناظرى نبودند مسلما بايد در چرخ دنده تجربه زندگى قرار مى گرفتند تا به اينجا
مى رسيدند. استعداد هم دارند. اما استعداد كافى نيست. صدها نفر در ايران هستند
كه اين استعداد را دارند اما از امكانات آنها برخوردار نيستند.
من به عنوان يك موسيقيدان بايد پسر خودم را ساپورت كنم اما پسرها و دخترهاى
ديگر هم بچه هاى من هستند كه بايد از حمايت من برخوردار شوند. هميشه مى گويم
چرا دوستان ما جوانان را در كنار كار خود به عنوان مهمان قرار ندادند كه وقتى
خودشان پير مى شوند حداقل
ده
يا
بيست
نفر ديگر جانشين داشته باشند؟
اين در قديم سنت بوده. ميرزا حسين قلى پسر خود يعنى حاج على اكبرخان را معرفى
مى كند در
حالى كه درويش خان را هم پر و بال مى دهد. اما اين سنت به خاطر
پايه هاى اقتصادى مضمحل شده و موسيقى هاى تك ياخته اى جاى آن را گرفته. يعنى يك
درخت خاندانى به وجود مى آيد كه بايد حداكثر سود را ببرد.
حالا كسانى كه درخت خاندانى ندارند چه بايد بكنند؟
اينجا است كه نقش دولت براى حمايت از كسانى كه صاحب درخت خاندانى نيستند مشخص
مى شود. نقش دولت، سازمان ها، انسان هاى فرهيخته و كمپانى ها كه بخشى از درآمد
خود را همچنان كه صرف ورزش مى كنند، صرف موسيقى هم بكنند. چرا براى معافى از
ماليات شركت ها مى توانند گروه هاى فوتبال داشته باشند اما اين قانون در مورد
موسيقى اعمال نمى شود؟ به حرف قبلى برمى گردم كه مسائل اقتصادى نه در رابطه با
مسائل موسيقى حتى در سازسازى، توليد اثر و... به گرايش مسلط تبديل شده و در
همه جا اعمال مى شود. از طرفى هم جامعه اهل موسيقى ديگر باور ندارد و اعتقادش
از پيشكسوت ها سلب شده است؛ از دستگيرى كردن آنها. با كمال تاسف جوان ها ديگر
حتى به دنبال استادان براى گرفتن راهنمايى نمى روند، چون به تجربه ثابت شده كه
كمكى دريافت نمى كنند. حالا بايد چه برنامه اى به وجود آورد يا چگونه اين عادتى
را كه سنت شده تغيير داد؟
از طرف ديگر انديشه اى كه حاكم بر موسيقى باشد نيز وجود ندارد. موسيقيدانان
هركدام راهى را براى خود باز كرده اند و همان را طى مى كنند، راهى كه مكمل راه
ديگرى نيست. با اين اوصاف نسل جديد بايد به كدام راه برود؟ چه انديشه اى را
بپذيرد يا دولت بايد از كدام انديشه حمايت كند؟
ادامه...
بيست و هفتم دي
ماه هشتاد و چهار |