|
شما هميشه اينجا زندگى كرده ايد و به خوبى متوجه مى شويد وقتى حكومت قدرت هاى
زياد و پراكنده اى دارد، هركدام از اين قدرت ها بخشى از فرهنگ، هنر و هنرمند را
در درون خود به كار گيرند.
الان من مى توانم بگويم چه موسيقيدانى با كدام قدرت كار مى كند. هر اتفاقى كه
در اين قدرت هاى بالا مى افتد، تنش خود را در پايين يعنى هنرمندان و
موسيقيدانان به وجود مى آورد. بالاخص موسيقيدانان. چون موسيقيدانان مثل چاقو دو
لبه دارند. يك عده فقط كارشان سرگرمى است و يك عده ديگر موسيقى را با كيفيت
ديگرى ارائه مى كنند، نقش فرهنگ سازى دارند و متعهد هستند.
جامعه و شما به عنوان خبرنگار نبايد اين دو را با هم اشتباه كنيد. يك گروه
سرگرم كننده هستند و يك عده هنرمند اما متاسفانه ما به همه هنرمند و موسيقيدان
مى گوييم. تعداد اهل موسيقى زياد شده اما تعداد هنرمند هنوز كم است. هنرمند چه
شاعر، نويسنده، نقاش و موسيقيدان بايد فن خود را خوب بداند و پشت سر آن انديشه
و دكترين مشخص داشته باشد، شرايط سياسى، اجتماعى و اقتصادى جامعه خود را بشناسد
و اين چراغ قوه را بايد در مسيرى روشن كند كه تكامل فردى و اجتماعى را به دنبال
دارد. اگر نتواند، در واقع كار خود و مردم را به مخاطره مى اندازد. بخش زيادى
از موسيقيدانان ما به اين انديشه و ابزار تسلط ندارند. به همين دليل در سال هاى
اوايل انقلاب آنها هم در بسترى كه شما به آن اشاره كرديد، مسائل اجتماعى،
فرهنگى يا سياسى و اقتصادى را تجربه مى كردند و آگاهى شان نسبت به خود و
محيط شان بالا بود. اين آگاهى ها در اثر مسائل مختلف كه اتفاق افتاد كم و بيش
به سمت موسيقى سرگرم كننده كشيده شد يا به سمت تدريس.
يعنى در ايران
نود
درصد اهل موسيقى مدرس هستند نه هنرمند. نوازنده
پنج
روز در هفته تدريس مى كند و ديگر فرصتى براى كار هنرى ندارد. به ذات و جوهره
وجود خود هم دست پيدا نمى كند، چون آموزش شما را وادار به يافتن خودتان در هنر
نمى كند.
اين اتفاق براى خيلى از اهل موسيقى نيفتاده و با اين شيوه هاى آموزشى هم كه در
حال حاضر وجود دارد، اين اتفاق نمى افتد و فقط مجرى پرورش داده مى شود. اما اگر
اين مجريان توليدكننده خلاق داشته باشند، توليدكننده مجرى را به سمت خود
كاناليزه كند و كار هنرى ارزنده ارائه بدهد شايد شرايط تكانى بخورد. اگرچه به
ندرت اين اتفاق مى افتد. سال گذشته آقاى مشكاتيان كنسرتى را در تهران به روى
صحنه برد و با بيش از
ده
نوازنده تمرين كرد و بعد از يك ماه كنسرت برگزار كرد اما بعد از اين كنسرت
همه چيز تمام شد و هر كس به خانه خود رفت. برنامه ها تداوم پيدا نمى كند. اگر
مى بينيد كانون چاووش تاثيرگذار بوده براى اين است كه فعاليتش چند سال تداوم
پيدا كرده است.
آقاى لطفى البته ديگر آن نگرانى هايى كه موسيقيدانان در
گذشته داشتند، در حال حاضر وجود ندارد. هنر بيشتر از اينكه جمعى باشد، فردى شده
است و هركس در به وجود آوردن آن خود را بى نياز از ديگرى مى بيند. زمانى كه شما
چاووش را به وجود آورديد طبق گفته خودتان مى خواستيد راه درست در موسيقى را به
علاقه مندان نشان دهيد و راه غلط را مشخص كنيد. آن حس يا دلسوزى براى نشان دادن
مسير درست و غلط از بين رفته، چون هركس براى خود راهى دارد. با اين اوصاف
دوباره ممكن است چاووشى ديگر شكل بگيرد؟
شما از لغات قشنگى استفاده مى كنيد ولى دلسوزى مسئله ديگرى است. شما را
به عنوان خبرنگار مثال مى زنم. با وجود مشكلات بسيارى كه وجود دارد تعدادى بنيه
اين را داريد كه در حرفه خود بمانيد و تعدادى كه البته بسيار هم حرفه اى هستند
بنيه و توان ماندن در اين حرفه را ندارند و غيرفعال مى شوند. خبرنگاران بسيارى
داشتيم كه در
ده
سال اخير كناره گيرى كردند. موسيقيدان هم همين طور است و هركس ظرفيتى دارد.
بعضى زودجوشند، بعضى ظريف تر و بعضى ديگر پرخاشجوتر.
بعضى از موزيسين ها در طول اين مدت يعنى بيشتر از
بيست
سال صدماتى خورده اند و در اثر نارسايى ها و نبودن يك فضاى مطمئن خيلى از كسانى
كه مقاومت شان كمتر بود، غيرفعال شدند. اما اگر اين را قبول كنيم كه موسيقيدان
مقصر نيست چون زندگى اش تابع شرايط است، مى ماند بخشى كه بايد موسيقيدان به
صورت مستقل از شرايط عمل كند. در كشورهايى مثل ايران كه نه كاملا غربى نه كاملا
شرقى، نه مدرن و نه سنتى، هستند عملكرد ما تابعى از فاكتورهاى مختلف است.
بنابراين در بلاتكليفى و خطر از دست دادن هويت قرار گرفته ايم و موسيقيدان و
هنرمند با مشكلات دست و پنجه نرم مى كند. من به صحبت قبلى خودم برمى گردم كه
اگر قوانين كشور بر همه شهروندان جارى شود و حقوق افراد به عنوان شهروند در
مقابل قانون رعايت شود، خيلى از اين مشكلات و غيرفعال شدن ها به اميد، حركت و
قوام يافتگى مى انجامد. منهاى كسانى كه به طور كلى در هر نظام و شرايطى
نمى خواهند متعهد باشند و فقط به خود فكر مى كنند.
من عاشق موسيقى هستم. يك روز در بچگى عاشق شدم، حالا
معشوقم زيباست يا نه، نقص دارد يا نه، از مقام و وظيفه من به عنوان عاشق كم
نمى كند.
كسانى كه در اين مملكت فرهنگ گذارى كردند و ثبت فرهنگى را موجب شدند، كسانى
هستند كه عاشق بوده اند مثل فردوسى و حافظ، ناصرخسرو و خيلى هاى ديگر.
يكى از شعارهاى من در زندگى همين است. شاگردهايم وقتى از من مى پرسند حالت چطور
است، مى گويم حالم هميشه خوب است، هيچ وقت نشده حالم متوسط يا بد باشد.
چون به قول شمس تبريزى آزادى در بى آرزويى است.
من نه آرزويى براى خود دارم و نه هيچ خواستى. نيامده ام پولى در بياورم و ماشين
و ويلا بخرم وگرنه اين كار را همين الان بدون موسيقى راحت تر مى توانم انجام
دهم. اين انتظار را هم ندارم كه همه موسيقيدان ها مثل من عاشق شده باشند. چون
عشق آمدنى است. آنها انسانند، ازدواج مى كنند، بچه دار مى شوند و طبعا به خانه
و ماشينى نياز دارند اما نبايد به دنبال زندگى لوكس بروند. رفاه ميانگين، متوسط
و بى دغدغه را اما بايد داشته باشند. حالا اين بى دغدغگى اگر به فقر منجر شود،
چه اتفاقى مى افتد؟ اثر هنرى شان فقط غصه دار است. باعث زياد شدن رنج و غم
مى شود و اين مداحى را در موسيقى افزايش مى دهد؛ امروز هم بخش زيادى از موسيقى
ما مداحى است. كار مداح هم اين است كه مردم را به گريه بيندازد. امروز هدف از
ساخت و اجراى موسيقى اين است كه مردم متاثر شوند و به گريه بيفتند. بعد هم
مى گويند خيلى خوب بود و به ما چسبيد، حتى موسيقى پاپ ما هم همين حالت را پيدا
كرده. البته منظورم از مداحى نه به مفهوم رشته درست آن است، بلكه در موسيقى
مفهوم غلطى پيدا كرده. كار موسيقيدان و نوازنده براى شورآفرينى و به وجود آوردن
وحدت در تمام جامعه بشرى است اما اگر فقط از خاستگاه غصه ساز بزند، سازش غمگين
مى شود و اين غم فردى است نه اجتماعى و تاريخى.
اگر پسرى، عاشق دخترى شد و به خاطر او غصه خورد، اين غصه فردى است نه اجتماعى.
هنرمند تنها غصه فردى خود را به هنر نمى كشاند. غصه فردى با غصه اجتماعى در هم
آميخته مى شود و رمان زيبايى مثل جنگ و صلح به وجود مى آيد. رمانى مثل آزردگان،
كليدر، شوهر آهوخانم يا شعرى مثل شعر نيما. آنجا ديگر غم، غم نيمايى نيست، غم
تمام اجتماع آينده و گذشته ماست. الان اكثر موسيقى هايى كه اجرا مى شود غم فردى
دارد و در آن حد تاثير گذار است كه شنونده را غصه دار كند. خب غصه هم خيلى
وقت ها براى خود حالى دارد. وظيفه ما اين است غصه مردم را تبديل به انرژى و
اميد كنيم كه اين اميد خلاق و مبارزه جو باشد و حركت به دنبال آن بيايد. درست
است كه جامعه ما نارسايى زياد دارد حتى حاكميت هم به آن اعتراف مى كند و گاهى
مسئولان بيشتر از شهروند معمولى از اين وضعيت انتقاد مى كنند. اما اين كشور
بايد با اميد اجتماعى، حركت مردم و انديشمندان پيش برود. شرايط، نارسايى منفى
زيادى به جا گذاشته است، آن نارسايى اگر برداشته شود هنرمند از اكسيد شدن خارج
مى شود.
بيست و هفتم دي
ماه هشتاد و چهار |