برای استفاده از تمام امکانات سایت و باز شدن همه منوها، حتما ثبت نام کنید
داستاني از سرود ملي ايران در آلمان
ارزیابی كاربر: / 0
دوشنبه, 16 مارس 2009
داستاني از سرود ملي ايران در آلمان
هشت دانشجوي ايراني بوديم كه در آلمان در عهد احمد شاه تحصيل مي كرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود كه همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراتورآلمان رژه بروند و سرود ملي كشور خودشان را بخوانند. ما گفتيم عدهمان كم است. گفتاهميت ندارد. از برخي كشورها فقط يك دانشجو در اينجا تحصيل ميكند و همان يك نفرپرچم كشور خود را حمل خواهد كرد و سرود ملي خود را خواهد خواند. چارهاي جز تسليمنداشتيم. همه ايراني هادورهمجمعشديموگفتيمماكهسرودملينداريمواگرهمداريم ما به ياد نداريم، پس چه بايد كرد؟ وقت هم نيست كه از نيشابور و از پدرمانبپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم كه مشكل را چگونه حل كنيم. يكي از دوستان گفتاينها كه فارسي نمي دانند،چطوراستشعروآهنگيراسرهمبكنيموبخوانيموبگوييمهمين سرود ملي ماست. كسي نيست كه سرود ملي ما را بداند و اعتراض كند. اشعارمختلفي كه از سعدي و حافظ مي دانستيمباهمتبادل نظر كرديم،امااينشعرهاآهنگين نبودند و نمي شدبهصورت سرودخواند. بالاخرهمن (دكتر گنجي)، گفتمبچه ها! عموسبزيفروش را همه بلديد، گفتند آري. گفتم هم آهنگين است و هم ساده و كوتاه. بچهها گفتندآخر عمو سبزيفروشكهسرودنمي شود. گفتمبچههاگوشكنيدوخودمباصدايبلندوخيلي جدي شروع به خواندن كردم:
عمو سبزيفروش... بله، سبزي كمفروش... بله، سبزيخوب داري؟ بله... فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين كرديم. بيشتر تكيهشعر روي كلمه «بله» بود كه همه با صداي بم و زير ميخوانديم. همه شعر را نميدانستيم با توافق هم ديگر سرود ملي به اين صورت تدوين شد:
عمو سبزيفروش... بعله
سبزي كمفروش... بعله
سبزي خوب داري... بعله
خيلي خوب داري... بعله
عمو سبزيفروش... بعله
سيب كالك داري... بعله
زالزالك داري ... بعله
سبزيت باريكه... بعله
شبهات تاريكه... بعله
عمو سبزيفروش... بعله
چند بار تمرين كرديم. روز رژه با يونيفورم يك شكل و يك رنگ از مقابلامپراتور آلمان عمو سبزيفروشخوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي درحركت بودند، از بله گفتن ما به هيجان آمدند و بله را با ما همصدا شدند، بهطوري كهصداي «بعله» در استاديوم طنينانداز شد و امپراتور هم به ما ابراز تفقد فرمودند وداستان به خير گذشت.
لندن، ارديبهشت 1373
يك.استاد كمالالملك از همان باغي كه در آنجا سكونت داشت، تابلويي نقاشي كرد و آن راشخصا در اطاق خواب خود نصب نمود و در كنار آن يادداشتي نوشت به اين مضمون كه لعنتخدا و رسول خدا بر كسي كه به اين تابلو دست بزند يا جاي آن را عوض كند. دكتر گنجيميگفت سالهاي سال تابلو در همان محل بود و ما از تماشاي آن لذت ميبرديم. ولي در سال 1373 در تهران شنيدم كه ورثه سالار معتمد در خيال فروش آن تابلوي قيمتي به بهاي حدود پنجاه ميليون تومان هستند.
[نقل از فصلنامه رهآورد، چاپ آمريكا، بهار 1373 / 1994]